تبليغاتX
رویای خیس


رویای خیس





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

روز پدر مبارککککککککککککککککککککککککککککککک
سلام یه سلام به شما یه سلام به بابا ها یه سلام به بابای خودم امیدوارم از اون بالا هوای منو داشته باشی

روز

     پدر 

           مبارک

 

 

 

            

زمان خیلی زود می گذرد بعضی وقتا آدم حسرت می خوره که بعضی کارا رو نکرده و یا بعضی چیزارو نگفته و حالا برای این کارا دیر شده ........حالا دیگه کسی نیست که بهش این روز رو تبریک بگن پس تا دیر نشده برو گوشی تلفن رو بردار و این روز رو به پدرت تبریک بگو تا یه روزی که پدر شدی از بی محبتی بچه هات رنج نبری


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 در ساعت: 20:37
|+|

داستان
اینم یه داستان خوشگل که دلم نیومد براتون نگم

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...


نويسنده: حانیه مورخ: سه شنبه یازدهم تیر 1387 در ساعت: 19:36
|+|

من اومدم
یک بار از کنار دریا عبور کردی .یک عمر موج ها برای بوسیدن جای پات میان و میرن

موج

.........................................................................................

زندگی مثل بازی حکم هست مهم نیست که دست خوبی داشته باشی مهم اینکه یار خوبی داشته باشی این طوری شاید بتونی بازیه بخت رو هم ببری


نويسنده: حانیه مورخ: یکشنبه نهم تیر 1387 در ساعت: 16:43
|+|

دوستون دارم

 

سلامممممممممممم

من اومدم با کلی حرف اخه خیلی وقت بود نیومده بودم

دلم برای همگی تنگ شده بود

 


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه ششم تیر 1387 در ساعت: 14:53
|+|

روز مادر مبارک
اینم تقدیم به مادر عزیزم و همه ی مادر های ایران زمین

مادررر


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه ششم تیر 1387 در ساعت: 14:46
|+|

حرف دل
 

همتون رو دوست دارم


نويسنده: حانیه مورخ: یکشنبه دوم تیر 1387 در ساعت: 17:48
|+|

تولد

 آبجی هانیه وسعید

  جونم تولدتون پیشاپیش مبارک

آیشالله تولد ۱۲۰سالگیتون


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 در ساعت: 16:6
|+|

من تنهام
                                       

                                       


                                

اینا هم کلی عکس توپ دیگه خسته شدم از بس آپ هام تکراری بود


نويسنده: حانیه مورخ: یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 در ساعت: 17:25
|+|

دیگه آپ نمی کنم
بقیه داستان به سلیقه ی شما .....می تونه خوب تموم بشه می تونه بدچون همه ازم خواستن که ادامش ندم منم همین جا به همه می گم:

قصه ی ما به سر رسید

              


نويسنده: حانیه مورخ: شنبه هجدهم خرداد 1387 در ساعت: 17:53
|+|

زندگی یه بیچاره ی بدبخت

سلام نمی خواد بپرسی داستان کدوم 

 

بدبختیه یا توی کدوم جهنم دره ای

 

زندگی می کنه!فقط با حوصله بشین و

 

حرف دلشو گوش کن.

 

من...خیلی شلوغ و خوش خنده هستم البته در جمع دوستان.توی خونه

 

بیشتر توی اتاقم هستم ...توی مدرسه همیشه واسه بچه ها یه سورژه دارم

 

که تا یه 1ساعتی مشغول بشن.توی خونه سعی می کنم بخندم تیکه بپرونم

 

یا یه آدم بد بختی رو پیدا کنم تا مسخرش کنم تا مامانم بخنده چون بعد از

 

رفتن بابام از این خونه من با اینکه خودم دلم خونه و شبا برای اینکه

 

مامانم نفهمه یواشکی گریه می کنم بازم سعی می کنم جو خونه رو عوض

 

کنم نمی ذاشتم مامانم گریه کنه یا خواهر کوچولوم غصه بخوره همه ی

 

تلاشم این بود که این 2تا از زندگی راضی باشن بعد از کوچ غمگین پدرم

 

بعد از اون تصادف لعنتی که همه ی زندگیمون رو به هم ریخت دیگه

 

خونه ی ما اون شادی قبلی رو نداشت دیگه بابایی نبود که با شنیدن

 

صدای در من و خواهرم با هم بدوییم تا زودتر به بابامون سلام کنیم

 

من بیش از حد معمول به پدرم وابسته بودم به حدی دوسش داشتم که

 

حاضر نبودم یه لحظه ناراحت ببینمش وقتی سرش درد می کرد دوست

 

داشتم من بمیرم ولی اون یه لحظه هم درد نکشه.ولی خدا بد با من کرد من۱۴

 

 سالم بود شب بابا ساعت 10:15زنگ زد بابای من معامله ی ماشین می

 

کرد خدا رو شکر وضعمون هم خوب بود این اولین باری بود که من پشت

 

تلفن زیاد با بابام حرف می زدم چون من کلا آدم توداری هستم زیاد ابراز

 

علاقه نمی کنم زیاد هم به بابام نمی گفتم که دوسش دارم یه کمی حرف

 

زدیم بعد گوشی رو دادم دست مامانم می شنیدم که مامانم می گفت:آروم

 

بیا .مواظب باش شب هست.بعد هم قطع کردن اون شب مامانم ناراحت

 

بود اصلا حوصله نداشت منم فردا صبح فاینال زبان داشتم ..صبح

 

نزدیکای ساعت 7دایی بابام با یکی از دختراش اومد دنبالمون و گفت که

 

دیشب بابام راننده نبوده و یکی از دوستاش پشت ماشین می شینه

 

وتصادف می کنن الانم بابام توی بیمارستان پاشو گچ گرفتن مامانم گریه

 

می کرد سریع آماده شدیم من رو رسوندن تا امتحان بدم و خودشون

 

رفتن .نمی دونین با چه دلشوره ای امتحان دادم و اومدم بیرون نازی

 

(همون دختر دایی بابام)دم در منتظرم بود تا من و دید اشکاشو پاک کرد

 

فکر کرد من بچه هستم و نمی فهمم که داشته گریه می کرده بهم گفت کجا

 

بریم؟ گفتم :می خوام بابام و ببینم..گفت حالا بریم یه چیزی بخوریم بعد هم

 

خدا کریمه ..در خونشون که رسیدیم دوباره خاطرات راه دیدنمو بستن من

 

با بابام زیاد خونه ی دایی اینا میومدیم..خواهرم که منو با این حال دید

 

گفت :ناراحت نباش من بابا رو دیدم حالش خوبه ..با گفتن این

 

حرف ...کمی آرامش گرفتم با خودم گفتم خوب....بابا رو دیده پس حال

 

بابا خوب بوده تا ظهر با هزار بدبختی نازی رو مجبور کردم ببرتم پیش

 

بابام وقتی بهش می گفتم چرا نمی ریم ترس رو توی چشماش می

 

دیدم.وقتی رسیدیم خونه ی مامان بزرگم اینا دیدم یه عده ای رفتن تو عمو

 

هام چشماشون رو پاک کردن رفتم جلو چرا چشمای همه قرمز بود مگه ا

 

ینجا چه خبر بوده؟ تا وارد شدم زن دایی بابام منو گرفت و برد اینجا چه

 

خبر بود؟ چرا بابا بزرگم داد میکشید چرا مامانم گریه می کرد ؟ بهشون

 

گفتم پس بابام کوش؟ گفتن هنوز از بیمارستان نیومده!گفتم می خوام

 

مامانمو ببینم و بدون اینکه بشنوم چی جوابمو می دن سمت سالن دویدم

 

مامانم تا منو دید گفت:دیدی دیدی چی شد دیدی بابات رفت دیدی بی پناه

 

شدیم با شنیدن این حرفا دیوونه شدم بلند بلند جیغ میزدم داد می کشیدم

 

خاله ام با زن عموهام گرفته بودنم داد می زدم می گفتم دارید دروغ می

 

گین از همتون بدم میاد ،شماها به من دروغ گفتین بابا خودش به من گفت

 

ساعت 1به بعد میام دروغگوها بعدش دیگه نفهمیدم چی شد،بدترین

 

خاطرم روز بعدش بود من هنوز باور نداشتم که دیگه کسی نیست که من

 

بابایی صداش کنم.فقط داد می زدم با هیچ احدی حرف نمی زدم فقط می

 

گفتم شماها به من دروغ می گین این بابای من نیست که دارین خاک می

 

کنین شما ها دروغگویین

 

به یکی از عموهام التماس کردم که تورو خدا بزارین من ببینم این بابامه

 

یا نه.عموم بلندم کرد از روی جمعیت یه سیمایی از صورت ماه بابامو

 

دیدم باورم نمی شد دنیا روی سرم خراب شد وقتی موهای جو گندمی

 

بابامو دیدم که شبا روی پام می ذاشت منم دستمو توی موهاش می کردم 

 

با موهاش بازی می کردم ولی حالا اون موهای زیبای بابام روی خاک

 

بود دستمو کشیدم تا بیفتم پایین می خواستم برم پیش بابام تا سرشو بزارم

 

روی پام.ولی توی هوا عموم دستمو کشید کاشکی گذاشته بود افتاده بودم

 

پایین کاشکی از غصه ی دوری بابام منم می مردم ولی تا الان که زنده

 

هستم و متاسفانه نفس می کشم.................

 

 

 

بقیشو توی آپ بعدی می نویسم پس

 

منتظر باشین

 

 

 

باااااای تا بعد تورو خدا واسه این دختر

 

تنها هم دعا کنین

 


نويسنده: حانیه مورخ: دوشنبه ششم خرداد 1387 در ساعت: 22:12
|+|

بازم یه حرف دیگه...

           

   زبانم را نمی فهمی،نگاهم را نمی بینی

 

                 ز اشکم بیخبر ماندی و آهم را نمی بینی

 

                سخن ها خفته در چشمم،نگاهم صد زبان دارد

 

                  سیه چشما،مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟

 

                    سیه مژگان من،موی سپیدم را نگاهی کن

 

                       سپید اندام من،روز سیاهم را نمی بینی

 

                  پریشانم،دل مرگ آشیانم را نمی جویی

 

                   پشیمانم،نگاه عذرخواهم را نمی بینی

 

                      گناهم چیست جز عشق تو؟

 

                       روی از من چه می پوشی؟

 

                   مگر ای ماه،چشم بیگناهم را نمی بینی؟

                                                 

مهدی سهیلی

تنها


نويسنده: حانیه مورخ: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 در ساعت: 14:11
|+|

دلتنگی

 

سلام من اومدم خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم دلم برای همتون تنگ شده بود از همتون ممنونم

 

که تنهام نمیزارین از داداش یاسین گلم که همیشه با حرفاش به من روحیه میده هم ممنونم...از

 

همه ی برو بچه های چت روم که واقعا گل هستن هم تشکر می کنم

 

 

 

 

دلتنگی

 

توی زندگی سخت ترین چیز دلتنگیه.خدایا چرا برای ما انسان ها غم و غصه آفریدی؟لااقل چرا

 

این درد بی درمونو آفریدی؟آدم می تونه با هر شرایطی خودشو وفق بده،می تونه یه جورایی

 

خودشو راضی کنه ولی وقتی دلتنگه از زمین زمون نارحته،شاکیه ،یه شاکیه خصوصی ،غمگینه

 

احساس می کنه همین حالا می میره توی گلوش یه چیزیه که راه نفس کشیدن و بسته به خدا

 

التماس می کنه که مرگش بده ولی خدا هم جوابشو نمیده.تو چه جوری می شی؟حالا یه کم

 

احساساتتو برات توصیف می کنم ....دلت خیلی پر.دوست داری یه عروسک سنگ صبور

 

داشتی

 

تا باهاش دردو دل می کردی.می ری جلوی آینه.خودتو نگاه می کنی.چرا این جوری شدم؟چرا

 

زیر چشمام گود افتاده؟چرا رنگم پریده؟فقط منتظر یه اشاره ای که هقی بزنی زیر گریه و از بی

 

وفایی های روزگار بگی.با خودت می گی من که این جوری نبودم باید محکم باشم یه دلتنگی

 

ساده که چیزی نیست که اینجوری خودمو باختم.چرا خودمو گم کردم؟نکنه عقلم جایی جا

 

مونده؟وای کجا دوباره گذاشتی رفتی؟چرا کار نمی کنی؟با خودت فکر می کنی دنیا به آخر رسیده

 

و همچی تموم شده.ولی این فقط برای یه ساعتته ،ساعت دیگه یادت می ره که چی برات

 

گذشته....ولی یه زخم روی قلبت می مونه که نشونه ی دلتنگیه یه روزته. یه روزی از اون

 

روزای خدا،یه روزی که هیچ کس نبود که با دستای مهربونش موهاتو ناز کنه و بهت

 

بگه"عسلکم.. چرا با من حرف نمی زنی؟"تو هم سر روی پاهاش بزاری و هر چی توی دلت

 

هست بریزی بیرون

 

یه روزی از اون روزا............................

اینم تقدیم به همه ی دلتنگای عالم

 


نويسنده: حانیه مورخ: شنبه سی و یکم فروردین 1387 در ساعت: 21:1
|+|

یه خداحافظی طولانی

من باید تا ۲ ماه از همتون خداحافظی کنم دلم براتون تنگ میشه ولی  چاره ای ندارم توی این مدت یکی ۲بار آپ می کنم

به من نظر بدید تا بتونم وبلاگمو بهتر از قبل ارائه بدم

از همتون ممنونم به امید دیدار 

کاشکی تو کوچه های شب

 با هم قرار می ذاشتیم

از این دیار غمزده

  پا به فرار می ذاشتیم

دارم می میرم تو هوای سرد این غربت تن

 بزن پل عبوری تا نجابت دستای من

یادت باشه دیر نکنی یه وقت آخه می میرم

 مثل خشکیده درختی شاخه شاخه میمیرم

ببین تنهاییم از وسعت دنیا گذشته

  می دونی کار دلم دیگه از این حرفا گذشته

دارم از حجم خودم تهی می شم

    دارم مثل چاپ آگهی می شم

منو با اسمم بخون و جار بزن

     تو زمستون نقشی از بهار بزن

به تو تقدیم می کنم همه عاشقانه هامو

     منو گریه کن و بشکن هق هق ترانه هامو

نگو عشق تو کار ما نیست

   آخه من یه وقت می میرم

شاخه شاخه خشک و خسته

  مثل یه درخت می میرم

کاشکی با هم تو قصه ها یه شب قرار می ذاشتیم

 تا سرزمین رویاها پا به فرار می ذاشتیم

می رسه قصه ی ما به گوش آدما چه زود

    با شروعی جاودانه با یکی بود و نبود

بازم یه خداحافظی دیگه ولی این خداحافظی طولانی تر از بقیه هست


نويسنده: حانیه مورخ: شنبه دهم فروردین 1387 در ساعت: 15:50
|+|

عید

سلااااااااااااااااااااااااااااام بلاخره عید شد ولی من اصلا رنگ و بوی عید و حس نمی کنم ولی دیگه عید عیده کاریش نمی شه کرد

 

نوروز در ايران

برگ برگ صفحات تاريخ ايران گواهي مي دهد که نوروز باستاني همواره كهن ترين سنت و عزيزترين روز سال نزد ايرانيان بوده است. نوروز برجاي مانده از روزگاري است كه جز با كمك خيال و جز به مدد افسانه و اسطوره راهي به آن ديار نيست. در گردونه ي سالانه ي تكرار ، نوروز يك تنوع روحي و يك انبساط رواني است كه قوم ايراني دوام خويش را در فراز و نشيب تاريخ مديون اين سنت ديرينه و خردمندانه است. با طلوع اسلام در اين سرزمين نوروز زيباتر شد و بزرگترين حادثه تاريخ اسلام به خصوص تشيع يعني اعلام ولايت علي ( ع ) در روز غدير خم از سوي پيامبر اكرم ( ص ) در نخستين روز بهار مصادف با نوروز باستاني بوده است. تشيع از همان ابتدا كه با فرهنگ ايرانيان عجين شد نه تنها به نوروز بي مهري نكرد بلکه آن را مورد تقدير قرار داد چرا كه هر جزئي از آيين نوروز نمادي از ستايش زيبايي و اخلاق انساني و مهر و دوستي است.

نوروز در ايران اگر چه يك سنت ملي و برآمده از روزگاران بسيار دور است در عين حال با حال و هوايي معنوي و روحاني عجين شده است

دوستون دارم و سال خوبی رو برای شما آرزو می کنم

عیدتون مبارک

 

   
 
 


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه یکم فروردین 1387 در ساعت: 20:55
|+|

دوباره آمدی ای سیل غم نمی دانم

 

                                دگر ز کلبه ویران من چه می خواهی

         

جز آشیانه بلبل گلی به شاخ نماند

                               صبا دگر ز گلستان من چه می خواهی

 

 

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه . من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم

هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم برنداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچ کس ان یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ کس دردی نکرد از من دوا

جز خدای من خدای من خدا

 

 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سازو نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

طبیبان بر سر بالین من آهسته می گفتند

که امشب تا سحر این عاشق دل خسته می میرد

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپاخیزد

چه سنگین می رود این مرده از بس آرزو دارد

در دادگاه عشق

قسمم قلبم بود

وكيلم دلم بود

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان

قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد

پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

و من گفتم به تو بگويند:

" دوستت دارم"

همتون رو دوست دارم به امید دیدار

گلمی

 

 

 

 

 

 


نويسنده: حانیه مورخ: سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 در ساعت: 15:46
|+|

اینم یه عکس رویایی دیگه قبل از غید اینم عیدی من، به شماست

         موفق باشید و سال خوبی را برای شما آرزو می کنم


نويسنده: حانیه مورخ: یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 در ساعت: 14:15
|+|


نويسنده: حانیه مورخ: یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 در ساعت: 14:7
|+|

حالیا معجزه باران را باور کن

                        و سخاوترا در چشم چمن زار ببین

ومحبت را در روح نسیم

                       که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

                           روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

خاک جان یافته است

                        تو چرا سنگ شدی؟؟؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟؟

                                  باز کن پنجره را

و بهاران را

                       باور کن

                        

عید همگی مبارک

عید همگی مبارک

عید همگی مبارک

سال نو شما مبارک


نويسنده: حانیه مورخ: شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 در ساعت: 20:28
|+|

خدایا
چند وقته دلم گرفته این مطلب رو هم برای دل خودم نوشتم

یه شب خوب تو اسمون

                                یه ستاره چشمک زنون خندید و گفت

کنارتم تا اخرش تا پای جون

                                   ستاره ی قشنگی بود

اروم و ناز ومهربون

                              ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید

                               عشق منو ستاره جون

ابر اومد ستاره رو دزدید و برد

                               نامهربون حالا شبا به یاد اون زل میزنم اسمون

دلم می خواد داد بزنم

                              این بود قول و قرارمون

تو رفتیو از خودتم نزاشتی حتی یه نشون

چه طور بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 در ساعت: 16:3
|+|

اینم یه عاشقانه دیگه

رفت و منو تنها گذاشت با کوله بار خستگی
گم شدم و تنها شدم تو کوره راه زندگی
رفت و نگاهی ام نکرد به این مسافر غریب

که بعد اون چی می کشه از این همه درد و فریب
رفت و نگاهمو ندید که غرق بارون و غمه

از این همه درد و فریب هر چی بگم
بازم کمه
رفت و بازم تنها شدم با خاطرات بچگیم
با یک بغل شعرو غزل که گم شده تو زندگیم
رفت و کتاب عشقمون زیر غبار روزگار
از یاد اون رفت و حالا منم اسیرو بیقرار
رفت و کبوترای عشق واسش بهونه می گیرن
گلای باغ زندگیم از غم هجرش می میرن
رفت و نگفت که کی می یاد؛ نگفت به یادم
می مونه
اما دل ساده من باز اونو عاشق می دونه

دوستون دارم یا حق

 


نويسنده: حانیه مورخ: دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 در ساعت: 11:7
|+|

سفرنامه
سلام من دوباره اومدم ببخشید یه مدت اپ نکردم چون رفته بودم کیش خیلی خوش گذشت جای شما شن بود حالا بگذریم یه شعر خوشگل دارم که اون بالا هم نوشتم ولی این کاملشه مطمئن هستم خوشتون میاد

دیگه هیچ نشونه ای / از اونهمه عاشقی نیس

جا گذاشتیم همه رو / تو کاغذای چکنویس

همه ی خاطره ها / مونده توی دفتر باد

با سکوت من و تو / چی به سر قصه می یاد

واسه مرگ گلامون / به باغبون پیله نکن

خودمون مقصریم / به این و اون پیله نکن

با یه خورشید دیگه / می شه جوونه زد ولی

من هنوز تورو می خوام / تویی که عشق اولی

چرا گریه می کنی / گریه که درمون نمی شه

اینطوری تو شبامون / ستاره مهمون نمی شه

باید این فاصله رو / عاشقونه خط بزنیم

دیکته های غلطو / دونه دونه خط بزنیم

حالا که قصه ی ما / رسیده به آخر خط

بیا باز شروع کنیم / یه بار دیگه از سر خط ....

 


نويسنده: حانیه مورخ: دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 در ساعت: 10:54
|+|

عشق یعنی مستی و دیوانگی             عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر      عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن           عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن       عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن          عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار                 عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن              عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب            عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوزنی آه شبان               عشق یعنی معنی رنگین کمان

 

 

امیدوارم که خوشتون بیاد ولی بی انصافی نظر ندیدموفق باشید یا حق


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه دوم اسفند 1386 در ساعت: 18:13
|+|

سلامو سلامو سلام یه متن زیبا دارم که می خوام شما هم از خوندنش لذت ببرید اگه خوشتون امد یه نظر کوچولو که چیزی نیست یه نظر هم بدین

گفتی برو برو گفتم به چشم،این بود کلام آخرین

گفتی خداحافظ تو گفتم همین، گفتی ،همین

گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر می زدم

با خون دل از پیش تو،رفتم و باز نیومدم

بازی عشق تورو جانانه باختم

مثل بازنده خوب،مردانه باختم

همه ثروت من، تحفه درویش

نفسم بود که به تو جانانه باختم

لبخندآخرین من،دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن،داغ دل ویرانه بود

من مات مات از بازی،شطرنج عشق می آمدم

شاه مهره دل رفته بود،من لاف بردن می زدم

قلعه دل،اسب غرور،لشگر تارومار عشق

دادم به ناز رخ تو،این همه یادگار عشق

گفتمببر هر چی که هست،رقیب جلد چیره دست

گفتی تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست

                                 بافتح این همه شکست

 

چه طور بود با نظرتون مارو امیدوار کنین

 


نويسنده: حانیه مورخ: چهارشنبه یکم اسفند 1386 در ساعت: 19:2
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.sub.ir & +SMSFARSI+


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ