رویای خیس
RSS
سلام نمی خواد بپرسی داستان کدوم
بدبختیه یا توی کدوم جهنم دره ای
زندگی می کنه!فقط با حوصله بشین و
حرف دلشو گوش کن.
من...خیلی شلوغ و خوش خنده هستم البته در جمع دوستان.توی خونه
بیشتر توی اتاقم هستم ...توی مدرسه همیشه واسه بچه ها یه سورژه دارم
که تا یه 1ساعتی مشغول بشن.توی خونه سعی می کنم بخندم تیکه بپرونم
یا یه آدم بد بختی رو پیدا کنم تا مسخرش کنم تا مامانم بخنده چون بعد از
رفتن بابام از این خونه من با اینکه خودم دلم خونه و شبا برای اینکه
مامانم نفهمه یواشکی گریه می کنم بازم سعی می کنم جو خونه رو عوض
کنم نمی ذاشتم مامانم گریه کنه یا خواهر کوچولوم غصه بخوره همه ی
تلاشم این بود که این 2تا از زندگی راضی باشن بعد از کوچ غمگین پدرم
بعد از اون تصادف لعنتی که همه ی زندگیمون رو به هم ریخت دیگه
خونه ی ما اون شادی قبلی رو نداشت دیگه بابایی نبود که با شنیدن
صدای در من و خواهرم با هم بدوییم تا زودتر به بابامون سلام کنیم
من بیش از حد معمول به پدرم وابسته بودم به حدی دوسش داشتم که
حاضر نبودم یه لحظه ناراحت ببینمش وقتی سرش درد می کرد دوست
داشتم من بمیرم ولی اون یه لحظه هم درد نکشه.ولی خدا بد با من کرد من۱۴
سالم بود شب بابا ساعت 10:15زنگ زد بابای من معامله ی ماشین می
کرد خدا رو شکر وضعمون هم خوب بود این اولین باری بود که من پشت
تلفن زیاد با بابام حرف می زدم چون من کلا آدم توداری هستم زیاد ابراز
علاقه نمی کنم زیاد هم به بابام نمی گفتم که دوسش دارم یه کمی حرف
زدیم بعد گوشی رو دادم دست مامانم می شنیدم که مامانم می گفت:آروم
بیا .مواظب باش شب هست.بعد هم قطع کردن اون شب مامانم ناراحت
بود اصلا حوصله نداشت منم فردا صبح فاینال زبان داشتم ..صبح
نزدیکای ساعت 7دایی بابام با یکی از دختراش اومد دنبالمون و گفت که
دیشب بابام راننده نبوده و یکی از دوستاش پشت ماشین می شینه
وتصادف می کنن الانم بابام توی بیمارستان پاشو گچ گرفتن مامانم گریه
می کرد سریع آماده شدیم من رو رسوندن تا امتحان بدم و خودشون
رفتن .نمی دونین با چه دلشوره ای امتحان دادم و اومدم بیرون نازی
(همون دختر دایی بابام)دم در منتظرم بود تا من و دید اشکاشو پاک کرد
فکر کرد من بچه هستم و نمی فهمم که داشته گریه می کرده بهم گفت کجا
بریم؟ گفتم :می خوام بابام و ببینم..گفت حالا بریم یه چیزی بخوریم بعد هم
خدا کریمه ..در خونشون که رسیدیم دوباره خاطرات راه دیدنمو بستن من
با بابام زیاد خونه ی دایی اینا میومدیم..خواهرم که منو با این حال دید
گفت :ناراحت نباش من بابا رو دیدم حالش خوبه ..با گفتن این
حرف ...کمی آرامش گرفتم با خودم گفتم خوب....بابا رو دیده پس حال
بابا خوب بوده تا ظهر با هزار بدبختی نازی رو مجبور کردم ببرتم پیش
بابام وقتی بهش می گفتم چرا نمی ریم ترس رو توی چشماش می
دیدم.وقتی رسیدیم خونه ی مامان بزرگم اینا دیدم یه عده ای رفتن تو عمو
هام چشماشون رو پاک کردن رفتم جلو چرا چشمای همه قرمز بود مگه ا
ینجا چه خبر بوده؟ تا وارد شدم زن دایی بابام منو گرفت و برد اینجا چه
خبر بود؟ چرا بابا بزرگم داد میکشید چرا مامانم گریه می کرد ؟ بهشون
گفتم پس بابام کوش؟ گفتن هنوز از بیمارستان نیومده!گفتم می خوام
مامانمو ببینم و بدون اینکه بشنوم چی جوابمو می دن سمت سالن دویدم
مامانم تا منو دید گفت:دیدی دیدی چی شد دیدی بابات رفت دیدی بی پناه
شدیم با شنیدن این حرفا دیوونه شدم بلند بلند جیغ میزدم داد می کشیدم
خاله ام با زن عموهام گرفته بودنم داد می زدم می گفتم دارید دروغ می
گین از همتون بدم میاد ،شماها به من دروغ گفتین بابا خودش به من گفت
ساعت 1به بعد میام دروغگوها بعدش دیگه نفهمیدم چی شد،بدترین
خاطرم روز بعدش بود من هنوز باور نداشتم که دیگه کسی نیست که من
بابایی صداش کنم.فقط داد می زدم با هیچ احدی حرف نمی زدم فقط می
گفتم شماها به من دروغ می گین این بابای من نیست که دارین خاک می
کنین شما ها دروغگویین
به یکی از عموهام التماس کردم که تورو خدا بزارین من ببینم این بابامه
یا نه.عموم بلندم کرد از روی جمعیت یه سیمایی از صورت ماه بابامو
دیدم باورم نمی شد دنیا روی سرم خراب شد وقتی موهای جو گندمی
بابامو دیدم که شبا روی پام می ذاشت منم دستمو توی موهاش می کردم
با موهاش بازی می کردم ولی حالا اون موهای زیبای بابام روی خاک
بود دستمو کشیدم تا بیفتم پایین می خواستم برم پیش بابام تا سرشو بزارم
روی پام.ولی توی هوا عموم دستمو کشید کاشکی گذاشته بود افتاده بودم
پایین کاشکی از غصه ی دوری بابام منم می مردم ولی تا الان که زنده
هستم و متاسفانه نفس می کشم.................
بقیشو توی آپ بعدی می نویسم پس
منتظر باشین
باااااای تا بعد تورو خدا واسه این دختر
تنها هم دعا کنین
جدیدترین قالبهای بلاگفا
جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ