تبليغاتX
رویای خیس


رویای خیس





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

روز پدر مبارککککککککککککککککککککککککککککککک
سلام یه سلام به شما یه سلام به بابا ها یه سلام به بابای خودم امیدوارم از اون بالا هوای منو داشته باشی

روز

     پدر 

           مبارک

 

 

 

            

زمان خیلی زود می گذرد بعضی وقتا آدم حسرت می خوره که بعضی کارا رو نکرده و یا بعضی چیزارو نگفته و حالا برای این کارا دیر شده ........حالا دیگه کسی نیست که بهش این روز رو تبریک بگن پس تا دیر نشده برو گوشی تلفن رو بردار و این روز رو به پدرت تبریک بگو تا یه روزی که پدر شدی از بی محبتی بچه هات رنج نبری


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 در ساعت: 20:37
|+|

داستان
اینم یه داستان خوشگل که دلم نیومد براتون نگم

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...


نويسنده: حانیه مورخ: سه شنبه یازدهم تیر 1387 در ساعت: 19:36
|+|

من اومدم
یک بار از کنار دریا عبور کردی .یک عمر موج ها برای بوسیدن جای پات میان و میرن

موج

.........................................................................................

زندگی مثل بازی حکم هست مهم نیست که دست خوبی داشته باشی مهم اینکه یار خوبی داشته باشی این طوری شاید بتونی بازیه بخت رو هم ببری


نويسنده: حانیه مورخ: یکشنبه نهم تیر 1387 در ساعت: 16:43
|+|

دوستون دارم

 

سلامممممممممممم

من اومدم با کلی حرف اخه خیلی وقت بود نیومده بودم

دلم برای همگی تنگ شده بود

 


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه ششم تیر 1387 در ساعت: 14:53
|+|

روز مادر مبارک
اینم تقدیم به مادر عزیزم و همه ی مادر های ایران زمین

مادررر


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه ششم تیر 1387 در ساعت: 14:46
|+|

حرف دل
 

همتون رو دوست دارم


نويسنده: حانیه مورخ: یکشنبه دوم تیر 1387 در ساعت: 17:48
|+|

تولد

 آبجی هانیه وسعید

  جونم تولدتون پیشاپیش مبارک

آیشالله تولد ۱۲۰سالگیتون


نويسنده: حانیه مورخ: پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 در ساعت: 16:6
|+|

من تنهام
                                       

                                       


                                

اینا هم کلی عکس توپ دیگه خسته شدم از بس آپ هام تکراری بود


نويسنده: حانیه مورخ: یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 در ساعت: 17:25
|+|

دیگه آپ نمی کنم
بقیه داستان به سلیقه ی شما .....می تونه خوب تموم بشه می تونه بدچون همه ازم خواستن که ادامش ندم منم همین جا به همه می گم:

قصه ی ما به سر رسید

              


نويسنده: حانیه مورخ: شنبه هجدهم خرداد 1387 در ساعت: 17:53
|+|

زندگی یه بیچاره ی بدبخت

سلام نمی خواد بپرسی داستان کدوم 

 

بدبختیه یا توی کدوم جهنم دره ای

 

زندگی می کنه!فقط با حوصله بشین و

 

حرف دلشو گوش کن.

 

من...خیلی شلوغ و خوش خنده هستم البته در جمع دوستان.توی خونه

 

بیشتر توی اتاقم هستم ...توی مدرسه همیشه واسه بچه ها یه سورژه دارم

 

که تا یه 1ساعتی مشغول بشن.توی خونه سعی می کنم بخندم تیکه بپرونم

 

یا یه آدم بد بختی رو پیدا کنم تا مسخرش کنم تا مامانم بخنده چون بعد از

 

رفتن بابام از این خونه من با اینکه خودم دلم خونه و شبا برای اینکه

 

مامانم نفهمه یواشکی گریه می کنم بازم سعی می کنم جو خونه رو عوض

 

کنم نمی ذاشتم مامانم گریه کنه یا خواهر کوچولوم غصه بخوره همه ی

 

تلاشم این بود که این 2تا از زندگی راضی باشن بعد از کوچ غمگین پدرم

 

بعد از اون تصادف لعنتی که همه ی زندگیمون رو به هم ریخت دیگه

 

خونه ی ما اون شادی قبلی رو نداشت دیگه بابایی نبود که با شنیدن

 

صدای در من و خواهرم با هم بدوییم تا زودتر به بابامون سلام کنیم

 

من بیش از حد معمول به پدرم وابسته بودم به حدی دوسش داشتم که

 

حاضر نبودم یه لحظه ناراحت ببینمش وقتی سرش درد می کرد دوست

 

داشتم من بمیرم ولی اون یه لحظه هم درد نکشه.ولی خدا بد با من کرد من۱۴

 

 سالم بود شب بابا ساعت 10:15زنگ زد بابای من معامله ی ماشین می

 

کرد خدا رو شکر وضعمون هم خوب بود این اولین باری بود که من پشت

 

تلفن زیاد با بابام حرف می زدم چون من کلا آدم توداری هستم زیاد ابراز

 

علاقه نمی کنم زیاد هم به بابام نمی گفتم که دوسش دارم یه کمی حرف

 

زدیم بعد گوشی رو دادم دست مامانم می شنیدم که مامانم می گفت:آروم

 

بیا .مواظب باش شب هست.بعد هم قطع کردن اون شب مامانم ناراحت

 

بود اصلا حوصله نداشت منم فردا صبح فاینال زبان داشتم ..صبح

 

نزدیکای ساعت 7دایی بابام با یکی از دختراش اومد دنبالمون و گفت که

 

دیشب بابام راننده نبوده و یکی از دوستاش پشت ماشین می شینه

 

وتصادف می کنن الانم بابام توی بیمارستان پاشو گچ گرفتن مامانم گریه

 

می کرد سریع آماده شدیم من رو رسوندن تا امتحان بدم و خودشون

 

رفتن .نمی دونین با چه دلشوره ای امتحان دادم و اومدم بیرون نازی

 

(همون دختر دایی بابام)دم در منتظرم بود تا من و دید اشکاشو پاک کرد

 

فکر کرد من بچه هستم و نمی فهمم که داشته گریه می کرده بهم گفت کجا

 

بریم؟ گفتم :می خوام بابام و ببینم..گفت حالا بریم یه چیزی بخوریم بعد هم

 

خدا کریمه ..در خونشون که رسیدیم دوباره خاطرات راه دیدنمو بستن من

 

با بابام زیاد خونه ی دایی اینا میومدیم..خواهرم که منو با این حال دید

 

گفت :ناراحت نباش من بابا رو دیدم حالش خوبه ..با گفتن این

 

حرف ...کمی آرامش گرفتم با خودم گفتم خوب....بابا رو دیده پس حال

 

بابا خوب بوده تا ظهر با هزار بدبختی نازی رو مجبور کردم ببرتم پیش

 

بابام وقتی بهش می گفتم چرا نمی ریم ترس رو توی چشماش می

 

دیدم.وقتی رسیدیم خونه ی مامان بزرگم اینا دیدم یه عده ای رفتن تو عمو

 

هام چشماشون رو پاک کردن رفتم جلو چرا چشمای همه قرمز بود مگه ا

 

ینجا چه خبر بوده؟ تا وارد شدم زن دایی بابام منو گرفت و برد اینجا چه

 

خبر بود؟ چرا بابا بزرگم داد میکشید چرا مامانم گریه می کرد ؟ بهشون

 

گفتم پس بابام کوش؟ گفتن هنوز از بیمارستان نیومده!گفتم می خوام

 

مامانمو ببینم و بدون اینکه بشنوم چی جوابمو می دن سمت سالن دویدم

 

مامانم تا منو دید گفت:دیدی دیدی چی شد دیدی بابات رفت دیدی بی پناه

 

شدیم با شنیدن این حرفا دیوونه شدم بلند بلند جیغ میزدم داد می کشیدم

 

خاله ام با زن عموهام گرفته بودنم داد می زدم می گفتم دارید دروغ می

 

گین از همتون بدم میاد ،شماها به من دروغ گفتین بابا خودش به من گفت

 

ساعت 1به بعد میام دروغگوها بعدش دیگه نفهمیدم چی شد،بدترین

 

خاطرم روز بعدش بود من هنوز باور نداشتم که دیگه کسی نیست که من

 

بابایی صداش کنم.فقط داد می زدم با هیچ احدی حرف نمی زدم فقط می

 

گفتم شماها به من دروغ می گین این بابای من نیست که دارین خاک می

 

کنین شما ها دروغگویین

 

به یکی از عموهام التماس کردم که تورو خدا بزارین من ببینم این بابامه

 

یا نه.عموم بلندم کرد از روی جمعیت یه سیمایی از صورت ماه بابامو

 

دیدم باورم نمی شد دنیا روی سرم خراب شد وقتی موهای جو گندمی

 

بابامو دیدم که شبا روی پام می ذاشت منم دستمو توی موهاش می کردم 

 

با موهاش بازی می کردم ولی حالا اون موهای زیبای بابام روی خاک

 

بود دستمو کشیدم تا بیفتم پایین می خواستم برم پیش بابام تا سرشو بزارم

 

روی پام.ولی توی هوا عموم دستمو کشید کاشکی گذاشته بود افتاده بودم

 

پایین کاشکی از غصه ی دوری بابام منم می مردم ولی تا الان که زنده

 

هستم و متاسفانه نفس می کشم.................

 

 

 

بقیشو توی آپ بعدی می نویسم پس

 

منتظر باشین

 

 

 

باااااای تا بعد تورو خدا واسه این دختر

 

تنها هم دعا کنین

 


نويسنده: حانیه مورخ: دوشنبه ششم خرداد 1387 در ساعت: 22:12
|+|

بازم یه حرف دیگه...

           

   زبانم را نمی فهمی،نگاهم را نمی بینی

 

                 ز اشکم بیخبر ماندی و آهم را نمی بینی

 

                سخن ها خفته در چشمم،نگاهم صد زبان دارد

 

                  سیه چشما،مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟

 

                    سیه مژگان من،موی سپیدم را نگاهی کن

 

                       سپید اندام من،روز سیاهم را نمی بینی

 

                  پریشانم،دل مرگ آشیانم را نمی جویی

 

                   پشیمانم،نگاه عذرخواهم را نمی بینی

 

                      گناهم چیست جز عشق تو؟

 

                       روی از من چه می پوشی؟

 

                   مگر ای ماه،چشم بیگناهم را نمی بینی؟

                                                 

مهدی سهیلی

تنها


نويسنده: حانیه مورخ: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 در ساعت: 14:11
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.bahar20.sub.ir & +SMSFARSI+


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ